از ابری آسمان نگو غم قفس است
چندی است که انتخاب آدم قفس است
لعنت به تو زندگی که بعد از یک عمر
از مال و منال هر چه دارم قفس است
دست از سر خورشید مگر بردارند
آن روز که از فاجعه ، سر بردارند
این قوم که با نگاه سر می برند
می ترسم از آن روز ، تبر بردارند
رفتی و خیال توست اینجا مانده
چشمان زلال توست اینجا مانده
پرواز اگر نرفته از خاطر ما
از همت بال توست اینجا مانده
تقدیم به ۰۰۰
از چشم نگو که چشم هایش خورشید
از دل که دل گرانبهایش خورشید
خواهد رسد آن روز که از شدت شرم
جان باخته است پیش پایش خورشید
دنیاست که بر شانه ی ما سنگین است
در هر قدمش پرنده ای غمگین است
دل خوش نکنی به آنچه خواهد آمد
بدبختی ما هنوز بعد از این است
از پنجره ها شکسته اش من هستم
از این همه چشم٬ بسته اش من هستم
هر جا که دو تا پرنده عاشق شده اند
آن غرق به خون نشسته اش٬ من هستم
از پنجه ی آفتاب زیباتر بود
از هر چه خیال ناب زیباتر بود
ای کاش که آب٬ خانه ی من می شد
زیبایی او در آب زیبا تر بود
هر بار نوشته ای و پاکش کردی
تا اینکه سرانجام هلاکش کردی
آن روز جنازه خودت را ای مرد
بردی و به دست خویش خاکش کردی
غم نیست که کوه بر سرش ریخته است
دریاست که در چشم ترش ریخته است
این مرد بلا کشیده از اول عمر
هر خشت نهاده آ خرش ریخته است
آ
آتش نشده به دود بر خواهم گشت
به آنکه مرا سرود بر خواهم گشت
آن روز که آمدم به سمتت دنیا
می دانستم که زود بر خواهم گشت
خوب است که می ماند و بد می خشکد
رودی که به دریا نرسد می خشکد
یک بار نشسته ای ببینی وقتی
قلبی که شکست چه می شود ...
