من : پشت سر گناه پنهان شده ای
من : عاقبت شوم پریشان شده ای
تقدیر به هم ریخته ی من این است:
"حیران شده ای" که نیست " انسان شده ای"
آهیم به سوی زندگی در جریان
دردیم که از طناب عمر آویزان
این قصه ی بهت آور!! این آخر تلخ!!
احسنت به آفرینشت ای انسان !!!
بر می گردد، جان بسپارد دریا
دور از همه بر خویش ببارد دریا
از کوه توقعی ندارد این رود
از رود توقعی ندارد دریا
همراه شدیم با قطاری که نرفت
با سردی ماقبل بهاری که نرفت
نقاش کشید : « شادمانی » ، که نماند
تقدیر نوشت : « بدبیاری » ، که نرفت
هر قدر که می رویم، انگار که هیچ.
ساکن ماندیم، مثل دیوار که هیچ ...
دلخوش به پر و پرنده و پروازیم
هستند از این قبیل بسیار که هیچ ...
تا حسرت این باغ، بهاری دیگر -
باید باشد طلیعه داری دیگر
بهتر آن است ادامه ی این دنیا
موکول شود به روزگاری دیگر
تقدیم به او
بر روی زمین و آسمانی خو ، او
زیبایی بی کرانه ی هر سو، او
هر بار که خواستم ببینم خود را
در آینه هر که را که دیدم، او، او
دنیا هدف غمی که باید باشد
خوش باد همین دمی که باید باشد
این، قصه ی آدمی که ویران شده است
آن، قصه ی آدمی که باید باشد
تقدیم به بهار همیشه سبزم :
ابری به زمین دچار باید بکشی
باران طلایه دار باید بکشی
سرسبزترین سرود دنیایی تو
دستی به سر بهار باید بکشی
هر پنجره را که دل سپردیم ، شکست
هر جام که عاشقانه خوردیم ، شکست
گفتیم غبار، شاید از آینه است
بر آینه تا که دست بردیم، شکست
